مخزن اسرار

یک تبسم نذر رویت می کنم

عشق را آویز مویت می کنم

سینه ام را کز غمت لبریز شد

مخزن اسرار کویت می کنم

چشم هایم را اگر شویم به اشک

خیره در روی نکویت می کنم

کاسه چشمان خود را ساغرت

کاسه سر را سبویت می کنم

روح نا آرام خود را در غزل

تا ابد افسانه گویت می کنم

 

 

برق حسرت

یادش آرام دل دیوانه برد

دلبرانه آمد و جانانه برد

خواب دیدم که با زنجیر عشق

دوشم از محراب تا میخانه برد

پای در ماتم سرای دل گذاشت

عبرت بسیار از این ویرانه برد

داستان وصل را آغاز کرد

تا دیار قصه و افسانه برد

دست تقوای مرا بشکسته دید

اندک اندک تا لب پیمانه برد

بوسه ام را با لب زیبا فشرد

برق حسرت تا دل بیگانه برد

داستان کودکان شد شعر من

نام احمد بر در هر خانه برد

 

 

خاطره وصل

هنوز خاطره وصل توست در گوشم

تو را به هر چه پرستی مکن فراموشم

سکوت دلکش من هم ز یاد صحبت تو

چنان خوش است که تا روز مرگ خاموشم

چو شمع در شب رویای خویش می سوزم

چو اشک بر سر سودای خویش می جوشم

اگر چه با تو حرام است شکوه ، می گویم

اگر چه بی تو حرام است باده می نوشم

به غم بگو که ز آغوش من گریز کند

نثار مقدم عشق کسیست آغوشم

 

نگاه

هزار ناله نا کرده در گلو دارم

هزار بغض فرو خورده پیش رو دارم

هزار سجده نا کرده در خم ابرو

و صد سلام به آن بت که روبرو دارم

دلم به نیم نگام تو آن شود انگار

که دارد آنچه در عالم من آرزو دارم

تمام خواهش من بوسه ایست بر لب تو

اگر چه پر هوسم خواهشی نکو دارم