تبليغاتX
رقص آتش

اسیر خلسه

غم تو کار دلم را خراب خواهد کرد

تمام هستی من را بر آب خواهد کرد

دلت شبیه مسیحا و من در اوج صلیب

گمان نکن که بمیرم ثواب خواهد کرد

به پاست آتش منقل کمی تعارف کن

دلم برای تو خود را کباب خواهد کرد

اجل برای من امروز نقشه ای دارد

اگر تو دیر بیایی شتاب خواهد کرد

اسیر خلسه خویشم و بی نیاز حشیش

خیال چشم تو کار شراب خواهد کرد

مرا اگر تو ببخشی که بی تو می مانم

خودم همیشه خودم را عذاب خواهد کرد

*******

هیچ آباد

غریب غربت خویشم ز حسرت خیز تنهایی

که از تنها بپرهیزم به حکم پیر شیدایی

فریب خویش را خوردم که در خود اینچنین مردم

که از بیگانگان این سان نخوردم تیر رسوایی

دل مردم گریزی هست و عزم نا کجا رفتن

ز هیچ آباد بگذشتن ، گذشتن از من و مایی

کدامین جاده خواهد رفت تا سر حد بی خویشی

که سر بگذارم اندر آن به شور بی سرو پایی

******

عروج

عیار عشق تو چند است دلبرم می گفت

دلم به پای که بند است دلبرم می گفت

دلم نه لایق عشق است پیش موی بتان

کم است یا به کمند است دلبرم می گفت

کجاست فرصت تقصیر در نوازش باغ

بهار رو به گزند است دلبرم می گفت

بها نمی دهد اینجا کسی به ناز غزل

غزل بلوغ چرند است دلبرم می گفت

حدیث حضرت مجنون و شرح حال فراق

هزار تجربه پند است دلبرم می گفت

بحیله ره نتوان برد تا کرانه عرش

عروج کار سپند است دلبرم می گفت

******

شوکران

عمر کوتاه بسر شد و نیاورد کسی

زخم جان سوز مرا مرهم فریاد رسی

آنکه پنداشته بودم که رفیقم باشد

استخوانم به گلو ، چشم مرا بود خسی

من در این فاجعه زاری که جهانش نامند

شوکران خورده ام از ساغر هر دوست بسی

مهلت رفتن از این منزل فانی به سر آ

بشنوم کاش ز نا قوس اجل من جرسی

مبتلا بوده ام من از اول خلقت به بلا

بر نیامد همه عمرم به حلاوت نفسی

*******

عهد اولین

عمر مرا ستانده ای خون ز دلم چکانده ای

باز بگو برای من اشک چرا فشانده ای

می زنی ام که خود برو هر چه زنی نمی روم

در سر عشق و عاشقی درس مرا نخوانده ای

گفته ام و نگفته ای آنچه ز عشق می شوی

بر سر عهد اولین مانده ام و نمانده ای

می شکنی شکسته را احمد جان گسسته را

تا به کجا و تا به کی می کشی و کشانده ای

******

صدای غم

عشق دارد ریشه در اندیشه ام

در کویر عشق بازی ریشه ام

بیشه زاری هست دشت بی دلی

من تمام رونق این بیشه ام

با تو در بازار سرمستان شهر

سر خوش سر مست بازی پیشه ام

من که خود دل سنگ صحرای غمم

گر تو سنگم میزنی من شیشه ام

*********

شب یلدا

عشق با دیوانگی خو کرده بود

بینوایی سوی من رو کرده بود

عشق با بیچارگی هم خانه بود

بی دلی هم رو بدین سو کرده بود

روز او همچون شب یلدا سیاه

هر که روزی رو بدان کو کرده بود

غیر احمد کز ازل آواره بود

هر که را آواره بود او کرده بود

********

حراج عشق

عاشق شدم که پیر کوچه به من پوزخند زد

می خواست پند دهد که حرف چرند زد

قلبم شکست طعم بد طعنه های او

می گفت می شود دل بشکسته بند زد

می خواست راز عشق مرا بر ملا کند

آنقدر خیره بود سر انجام گند زد

من خسته از نصیحت مردم کلافه ام

بر زخم من کسی نمک زهر پند زد

قیمت گذاشت یار عزیزم دل مرا

در این حراج عشق مرا چوب چند زد

قلبم گریز داشت از او ابتدای کار

زان طره سیاه دلم را کمند زد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/23ساعت 9:5  توسط شیدا  | 

قطار لحظه

قطار لحظه واگن ثانیه ها چه تند گذشت

در ایستگاه زمان گرد انتظار نشست

مسافری که نیامد و مهلتی که نبود

و کودکی که به آجر غرور لحظه شکست

سوار واگن خویشم و حسرت دیروز

قطار می رود افسوس کاش بر می گشت

قطار رفت و نماند مگر غبار خیال

به روی بوته رویا ، میان باور دشت

*****

خلوت آیینه

قاب دل خالیست تصویرت کجاست

عکس تو در خلوت آیینه هاست

لحظه هایت را برایم هدیه کن

هدیه خواهم کرد آنچه مال ماست

کوچه ها مستند از بوی عبور

یا عبور توست یا بوی خداست

قصه تقدیر این باشد که هست

کار خوبان وعده کار ما وفاست

******

عطر دامن

فقط سکوت می کنم اگر مرا صدا کنی

مگر دوباره ای صنم ندای احمدا کنی

قیام میکند دلم برای بوسه های تو

اگر ببوسدت شبی ، قیامتی بپا کنی

من آن مریض خسته ام اگر برانیم ز خود

مگر به عطر دامنت دوباره ام دوا کنی

صفای چشم مست تو مرا به سعی می کشد

و مست می شوی اگر که سعی در صفا کنی

دعا کنم اگر شبی مرا بخاطر آوری

به یاد عشق پاک من برای من دعا کنی

اسیر زلف سر کشم مرا مران زدرگهت

چگونه می شود که تو اسیر خود رها کنی

نمی شود که یاد تو جدا شود ز جان من

مگر تن نحیف من ز جان من جدا کنی

تو ای خدای بوسه ها مرا رسالتی بده

بگو که می توانیم اسیر بوسه ها کنی

*****

گل اخلاص

فرصت نمی شود که ز حیرت فرار کرد

باید که عشق وقف دل بی قرار کرد

باغ خیال نشئه عطر است ای عزیز

وقتی که خاطرات تو از من گذار کرد

باید نوشت یک غزل از واژه های تو

آنرا به پیشگاه عزیزت نثار کرد

پاییز می شوم اگر از عشق بگذرم

با عشق می توان همه جا را بهار کرد

دل می گریخت گاه از روزن هوس

باید اگر دلیست در آتش مهار کرد

بشنو مرا وگرنه به دل یاد داده ام

بایست در مناره حسرت هوار کرد

منرا ببخش چون که دلم در هوای تو

پنهان گناه توبه ولی آشکار کرد

وقتی بناست زنده بمانم بدون تو

باید نبود و مرد و به مرگ افتخار کرد

کمیاب می شود گل اخلاص عاقبت

باید به حکم عقل کمی احتکار کرد

****

فانوس اشک

فانوس اشک ، طاقچه انتظار ، خانه صبر

امید وصل تو تنها مرا بهانه صبر

در مغازه تقدیر می روم همه روز

مگر که قیمت غم کم کنم ز چانه صبر

در خت خشک تبر خورده ام مگر چه شود

که آب اشک دهم او دهد جوانه صبر

فقط رباعی غم ، شعر تب ، قصیده دل

به ساز دل ، نی دلخوان بخوان ترانه صبر

برای طفل دلم این یتیم بد هنگام

به رسم هدیه بخوان شعر کودکانه صبر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/23ساعت 8:45  توسط شیدا  | 

 

خمار چشم

گفتم عزیز من دل در غمت نشست

گفتی که بشکند چه کنم من همین که هست

دل نیست مثل دف که زند دار در کفت

بیداد می کند اگرش وا نهی ز دست

پیرم جوان شوم تو اگر مهربان شوی

خورشید می برد ز سرم برف اگر نشست

باور نمی کنم می شود بی تو مست شد

تنها خمار چشم تو باید که بود مست

آخر خدا نکرده مگر من چه کرده ام ؟

تقصیر من چه بود که بند دلم گسست

******

گدای خفته

گدای خفته در منزل تو من بودم

و کوچه گرد شب محفل تو من بودم

تو شاهزاده افسانه های من بودی

و قصه گوی پریشان دل تو من بودم

جفای تو و وفای من است قصه شهر

تسلسل غلط باطل تو من بودم

تو از کمال خدایی رواست هر چه کنی

که نقص سلسله کامل تو من بودم

******

کافر عشق

کافر عشقم و توحید غمت در پیش است

صبر رنجور ورا محنت پیش از بیش است

آیه مهر تو جاری شده در زمزم دل

غم حدیثی است که در سینه پاک اندیش است

آسمان زمزمه عشق تو بارید مگر

آسمان آینه گردان دل درویش است

آنچه در عقده دل همسفر اشک نبود

تیر آهی است که از محنت او در کیش است

******

تمنا

کاش که دل جای تمنا نبود

یا که اگر بود دل ما نبود

کاش دل اینگونه که بی آبرو است

حداقل پیش تو رسوا نبود

قافله نور سواران گذست

خواسته بودم بروم جا نبود

ریختن خون دلم واجب است

گر چه مرا جرأت فردا نبود

این دل بی خاصیت پر خطر

هیچ در اندیشه پروا نبود

راز تو را هیچ نفهمیده ام

هوش مرا درک معما نبود

می روم اما دل من خسته است

حیف مرا فرصت اما نبود

******

تکاپوی خدا

کاش در خاطره ها گم می شد

وسط دشت بلا گم می شد

کاش در هاله ای از وهم سیاه

در تکاپوی خدا گم می شد

گر نبودی تو خدا می داند

دل بیچاره کجا گم می شد

هر چه گم کرده امش بیم مباد

آه از آن دم که وفا گم می شد

******

چشم خراب

کاش امشب ثواب می کردی

حاجتم مستجاب می کردی

خواهشم را جواب می دادی

چهره ات بی حجاب می کردی

کاش حرفم قبول می آمد

روی قولم حساب می کردی

وقت مرگم دوباره می آیی

کاش یک کم شتاب می کردی

حال مرا چنان که می خواهی

مثل چشمت خراب می کردی

*****

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/02ساعت 1:40  توسط شیدا  | 

 

روستای تنهایی

مقصدم روستای تنهایی است

جاده ها سنگلاخ رسواییست

کوچ مردان آفتابی عشق

تا فراسوی شرق داناییست

تا رسيدن به کوچه های خدا

دشت اخلاص و کوچ شیدایست

سربداران خسته می آیند

هر کجا جمع بی سرو پاییست

در لب پاک دختران بهشت

شعر من آیه های رویاییست

*****

دل سنگ

مست است دل سنگم از مست حذر باید

اندام بلورت را زین سنگ خطر باید

من آتش ویرانگر اندام تو گل پرور

گل بر سر این آتش یک فکر دگر باید

من تشنه چنان صحرا تو بارش بی همتا

گر زندگی ام خواهی بر تشنه گذر باید

مجنون شده چون بیدم سودای تو دزدیدم

آخر به خدا دیدم یک روز گذر باید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/01ساعت 8:35  توسط شیدا  | 

فرصت فانی

عمری در آرزوی تو دل ریش بوده ایم

آتشفشان منطقه خویش بوده ایم

روی نیاز ما به زر هیچ سفله نیست

تا در حریم کوی تو درویش بوده ایم

در کار عشق فرصت فانی غنیمت است

اما دریغ عاقبت اندیش بوده ایم

مثل کبوتران ، لب بام نگاه تو

با سنگ خود همیشه به تشویش بوده ایم

 

*******

 

خرمن گیسو

لعل لب توست بهترینم

تمثیل خداست در زمینم

در خرمن بی بدیل گیسو

من مرد گدای خوشه چینم

جانم ز غمت چنان بسوزد

کآتش بجهد ز پوستینم

از کوچه اضطراب تا من

راهیست به وسعت یقینم

 

*******

 

مصرع فردا

لحظه ها می گذرد روزنه ای پیدا نیست

شعر امروز مرا مصرعی از فردا نیست

بی کسی زندگی سرد مرا می سوزد

هیچ کس مثل دل خسته من تنها نیست

کینه انباشته در سینه یاران افسوس

عشق را عاطفه را در دل یاران جا نیست

لحظه ها در بدر و ثانیه ها آواره

این پریشانی از آنجاست که او با ما نیست

چشم می شویم و یک بار دگر می خندم

تا نگویی که در اندیشه من غوغا نیست

 

******

 

کیش مهربانان

گفتم بیا که مستم گفتی بگو بگو نیست

بی آبرو شدم من ، این آب ، آب جو نیست

گفتم به گریه اما با خنده طعنه کردی

در کیش مهربانان این رسم گفتگو نیست

دریای اشک چشمم خشکیده ، قحط آب است

خشکیده چشمم اما هرگز بی آبرو نیست

گفتم بیا بنوشان گفتی نمی شود نه

ذوق قدح ندارم گفتی تب سبو نیست

در آسمان چشمت یک آسمان ستاره

می میرد آنکه آنجا سرگرم جستجو نیست

گفتم نگو که با من ذوق طرب ندارم

اینقدر بد شنیدن از چون تویی نکو نیست

 

*******

 

فصل سخت

گفتم به تو انتظار سخت است

دیر آمدن نگار سخت است

خود را به خطر نیازمائید

عاشق نشوید کار سخت است

پاییز اگر چه فصل سختی است

بی غنچه بهار ولی سخت است

بگریخت ز دست من جوانی

من لنگم و او سوار سخت است

می خواستمت ببوسم اما

پنهان بد و آشکار سخت است

درگیر خودم عجب جدالیست

از دست خودم فرار سخت است

از سینه برون جهیده قلبم

قلب این همه بی قرار سخت است

رفتی که دوباره باز گردی

بد عهدی روزگار سخت است

در حجم تن لطیف نازت

قلبی ست که بی شمار سخت است

ای کاش همیشه جام پر بود

پایان شب خمار سخت است

 

*****

 

وصف هجران

گیسو بیفشان تا سر ببازم

دریای نازی غرق نیازم

از این معما با کس نگفتم

خاک مزارم صندوق رازم

بودی که بودم ، هستی که هستم

گر در نشیبم ، گر در فرازم

در وصف هجران گوید دمادم

شرحی بر آتش سوز و گدازم

گفتی از این ره صد توبه باید

گیرم که کردم با دل چه سازم

 

*********

 

ستایش گیسو

گفتی لبم برای لبت شیرین بیان کنم

عالیست جان من بگذار امتحان کنم

شیرین و تلخ هر چه که باشد لبت گل است

پروانه وش ز شهد لبت نوش جان کنم

ترسم کسی بدزد عزیزم لب تو را

باید لبت میان لب خود نهان کنم

گفتی لبت قساوت سنگ است وای من

باید به ناز بوسه ، دلت مهربان کنم

خاک زمین منم و تو زیبای آسمان

طوفان شوم مگر که سر از آسمان کنم

باشد که در ستایش گیسوی ناز تو

چون شانه خدمت تو و آن گیسوان کنم

 

*****

 

تیر افسون

گلشن اندیشه را با بوی او

رونقی دیگر دهم در کوی او

رهگذار وصل را آبی زنیم

اشک دل مژگان من گیسوی او

تیر افسون می رسد بر دل هنوز

دام عشق است و کمان ابروی او

ای گل ار بازار تو بی رونق است

دست خلقت بین و حسن روی او

عاقل از راه ملامت می رود

تا نیفتد در کمند موی او

درد روز فرقتش دارم عیان

تا نهم سر بر سرس زانوی او

احمد از لطف سواران نسیم

عالمی مجنون شود در کوی او

 

*****

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/29ساعت 9:7  توسط شیدا  | 

معجون اشک

مشت جنون به سینه دیوار می زنم

دل را به جرم بوالهوسی دار میزنم

برقبله خودم به نماز ایستاده ام

بر غیر دوست نعره انکار می زنم

مطرب بیا و خلوت دل را نگاه کن

در طور عشق خوب خدا تار می زنم

امشب گریست کودک حیران جان من

معجون اشک بر دل بیمار می زنم

طعم تبسم تو لبم را حکایتی است

زیبایی تو را به غزل جار می زنم

عکس تو را به خلوت تصویر می کشم

قاب تو را به سینه دیوار می زنم

امشب به جان دل که در خانه تو را

در شهر خواب کوچه پندار می زنم

******

کفش عرفان

مرد شبگرد کوچه های دلم

همه دیدند مبتلای دلم

مثنوی های درد خواهد بود

حجم دیوان های های دلم

کفش هایی برای عرفان داشت

کوچه گرد خیال ، پای دلم

اضطرابی دوباره پنهان است

در تپشهای نا بجای دلم

*******

غزل آفتاب

گوهر نازنین ناب منی

گل زیبای باغ خواب منی

تو ز دیوان بی کرانه صبح

غزل سرخ آفتاب منی

تویی آن گنج بی نهایت عشق

که در آواره خراب منی

خوشتر آن کز غم تو جان بازم

برو ای جان که خود حجاب منی

تو حدیث تجسم آبی

که در آوازه سراب منی

تو بزرگی ، معطری ، پاکی

که مسیح دل کباب منی

*****

مرد درویش

مرد درویش منم گمشده در خویش منم

خویش گم کرده ترن آدم درویش منم

کمترین درد من اینست که از خود دورم

مردی آلوده غم خسته تشویش منم

قلعه مردم دیوانه همینجاست ولی

کیست دیوانه ترین مرد ، کم و بیش منم

عاقبت آخر دیوانه شدن رسوائیست

مست دیوانه و نا عاقبت اندیش منم

مثل سربازی فراری شده از یک شطرنج

مثل یک شاه پر آوازه ولی کیش منم

******

عروس آرزو

مرا عشق پری رویان جوان کرد

هم آغوش خیالی جاودان کرد

مرا با بوسه ای تب دار می سوخت

مرا مسحور عشق این و آن کرد

دلم هم گوی چوگان هوس بود

که در تابوت دردش آشیان کرد

عروس ارزو در خلوت عشق

مرا بگذاشت عزم دیگران کرد

خروش شعر احمد بین که امروز

دل نا مهربان را مهربان کرد

******

پریشان

زلف تو از دل بیچره پریشان تر نیست

صبر نوح از من آزرده فراوان تر نیست

نیمه جانیست مرا خسته اگر می خواهی

هیچ از دادن جان بهر تو آسانتر نیست

عشق آن است که جان بر سر ره بگذاری

بر حذر باش کزین مرتبه ارزانتر نیست

گفته بودن مرا دوش رفیقان در عشق

از دلت خسته تر از چشم تو گریان تر نیست

من خداوند کویرم ز هیاهوی عطش

شوره زار از جگر خون شده عطشان تر نیست

آه مئ سنگ گرانمایه بسوزد آخر

صخره از حوصله عشق گرانجان تر نیست

********

 

تندیس خدا

مثل تندیس خدایی همه نور

چشم بد از قد رعنای تو دور

آتشم زن که سپندت بشوم

چشم بد خواه حسودان همه کور

من اگر دست دهد خاک شوم

که تو بر من بنهی پای عبور

شعر من گوشه ای از مستی هاست

وقت زائل شدن عقل و شعور

شعر من زمزمه یک چوپان

در شب سرد تماشایی طور

ذهن من خالی از اندیشه خویش

که تو شاید بکنی باز خطور

دل سودا زده ام باز گریخت

خنده ای کرد و ببخشید قصور

******

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 2:27  توسط شیدا  | 

خدای مستان

من ماندم و يک خیال واهی

شاید که ببینمت نگاهی

دل می دود از پی تو هر شب

ای دل تو چقدر سر به راهی

بی یاد تو بودنم گناه است

پس من نکنم دگر گناهی

من مدعی غم تو هستم

بیچاره دلم کند گواهی

آن منی ای خدای مستان

آخر چه بخواهی و نخواهی

********

کیمیای دل

من در غمت مجال تمنا نداشتم

در سینه ام برای دلم جا نداشتم

عشق تو فرصتی است که دل کیمیا شود

در فرصتی که بود دل اما نداشتم

آرامشی نبود مرا در تمام عمر

خاکسترم که آتش پيدا نداشتم

میرفت بی هراس دلم در کنار مرگ

دیوانه من که دل ز خطر وا نداشتم

دستی نداشتم که کشم دامنت به پیش

باری برای آمدنم پا نداشتم

طوفان خسته ام نه مجال وزیدنی

موجی که هیچ دولت دریا نداشتم

من بی آبروی جمعیت عشق می شوم

در شهر بی دلان دل رسوا نداشتم

دیدار روی خوب تو در خواب ممکن است

از دست عشق فرصت رویا نداشتم

وصل تو ممکن است ولی در سراب مرگ

آن هم لیاقتی است من آیا نداشتم ؟

آن زندگی که فارغ از اسرار دل گذشت

بیهوده بود عشق تو را تا نداشتم

 

*******

شراب نگاه

من در شراب چشم تو تحقیق می کنم

خود را به بوسه های تو تشویق می کنم

مژگان خوب توست که در لحظه خمار

با آن به خویش شوق تو تزریق می کنم

چون جمع می شود دل من با خیال تو

از دل بلای هجر تو تفریق می کنم

چشم زلال تو و شرار نگاه من

آب است و آتش است که تلفيق می کنم

شاید که هیچ ره نبرم در وصال تو

دل را به وعده های تو تحمیق می کنم

*******

اذان یار

من در حصار عشق گرفتار آمدم

رفتم زخویش تا به بر یار آمدم

عمریست روزه لب معشوق بوده ام

تا با اذان یار به افطار آمدم

من در هوای خانه معشوق نیمه شب

مثل شبح ز کوچه پندار آمدم

چون گفته اند یار به ویرانه می رود

در خود خراب مثل یک آوار آمدم

********

عالم مستی

من در بدر خویشم حیران معمایم

عمریست که مجنونم چندیست که رسوایم

رخساره چو از مستی پر شور و شرر باشد

آیینه نمی گوید آنقدر که زیبایم

ای ساقی دیوانه پر کن دو سه پیمانه

هیها کن و هیها کن من باز همی آیم

در عالم سر مستی اسرار همه هستی

در خلوت اشعارم در معنی آوایم

********

پادشاه جم

من در این عالم نبودم عشق در جانم نشست

هر چه بودم کم نبودم عشق در جانم نشست

آدمی از ترس مردم عشق را بلعیده است

من مگر آدم نبودم عشق در جانم نشست

عشق یعنی اوج بودن پس چرا اینگونه غافل

هم نبودی هم نبودم عشق در جانم نشست

گر بگویم مثل عیسی عشق در جان زاده باشم

من ولی مریم نبودم عشق در جانم نشست

من گدای کوچه هستم ژنده پوش بی هویت

پادشاه جم نبودم عشق در جانم نشست

در ازل مردم تمامی در صف زر بوده اما

من پی درهم نبودم عشق در جانم نشست

*****

فریاد سبز

من چون بهار نغمه به گلزار می زنم

بر خاک عشق بوسه بسیار می زنم

فریاد سبز می کسم از همت بهار

دیوانه وار نعره انکار می زنم

وهم فراق را نگذارم که سرکشد

رنگ امید بر تن پندار میزنم

من نبض عشق بازی مستان کوچه ام

تا هست خون عشق به تکرار می زنم

فردا از آن ماست اگر مهربان شوی

داروی مهر بر دل بیمار میزنم

**********

بام دعا

من پریشانم پریشان زاده ام

من فریب دوست خورده ام ساده ام

گفته بودی عشق مجنون می کند

هر چه بادا باد پس آماده ام

قصد جانم می کند هر شب فراق

خون بهای خویش را من داده ام

از ریا خالیست باور کن عزیز

سجده ام ، پیشانی ام ، سجاده ام

حال دشواریست بغضم در گلو

وقتی از بام دعا افتاده ام

*******

شراب آفرین

من امام تمام مستانم

مکتب نا تمام مستانم

من شراب آفرین میخانه

آفرین من غلام مستانم

می توانی تلاوتم بکنی

من سراپا گلام مستانم

سعی کن در صفای خلوت من

قبله گاه قیام مستانم

گر حرام است این حلال عزیز